عروسک زشت
- •~†₪ماموریت ما در زندگی تغییر دادن جهان نیست، ما مامور تغییر خویشتن هستیم₪•~†-
تیکُ تیکُ تیک ، ساعتِ خونه ، میگه که حالا وقتِ مهمونه
ستاره بارون ، میتابه آفتاب
دریا رو ببین آبیه آبی ، شنا میکنن 3 تا مرغابی
بارونِ بارون از تو آسمون ، داره میباره ابر مهربون
میریزه پایین دونه های برف میریزه زمین
اتلُ متل بارید چه برفی ، حالا میسازیم یه آدم برفی
دشتُ دمن نقاشی کنیم صحرا و چمن
تیکُ تیکُ تیک ، ساعتِ خونه ، میگه که حالا وقتِ مهمونه
پ ن:روزگاری داشتیما.....!
پ ن1 : یک هفته هرجوری بود (به سختی) گذشت مامی از اصفهان برگشت
پ ن2 :کمتر آپ میشه اما کامنت هارو حتما میخونم( والبته که کلی ذوق میکنم!)
پ ن3 :این شعر با احترام تقدیم به مادرم....
To ones who bears the sweetest name![]()
And adds a luster to the same
Who shares my joys
Who cheers when sad
The greatest friend I ever had
Long life to her, for there's no other
Can take the place of my dear mother
" روزی می آید که برگ برنده ات دل میشود
اما تو دیگر حاکم نیستی.... "
پ ن: اینو یه بار یه جایی یکی از بهترین دوستام بهم گفت
راست میگفت
حس میکنم الان همون روزه
...(مخاطب بسیار خاص)
وقتی کتاب تست دستت باشد
و خواسته یا ناخواسته بایدی باشد
برای بویل کردنه سالاد پاستا یعنی همان نهار فردا ظهر سیستر و پدرجان!
ناخوداگاه محکوم میشوی که هی فکر کنی و هی فکر کنی
اخر هم بی هیچ نتیجه
باز فکر کنی که مادر بودن چقدر سخت است.....
هنوز اولین روز نشده
مامان وسایلش را جمع کرده
و چمدانش را بسته است
قطار حدود یک ساعت دیگر حرکت میکند...
از بعد از انتخابات
یعنی چن وقتی هست که
دیگه از گشت ارشاد و اون اقا بداخلاق ها
و خانومای جدی و خشن و قد بلند خبری نیست
اولین گزارشی که بعد از خبرنگار شدنم میگیرم
بلا استثنا مربوط میشه به کنگره ی 60!
حالا چراش بماند...
نگهبان نبودن
شاید مامورهای شهرداری
شایدم به تبع همون گفته ی خانوم نماینده!
راستی این روزا به تنها چیزی که فک نمیکنم
همین واژه ی امنیته
و البته شایدم همون "دختر دست فروش مترو"
در نبرد بین ادم های سخت و روزهای سخت،
این روزهای سخت هستند که میمانند......................
عرضم به خدمتتون که چند روزیه
نه خواب دارم نه خوراک!
از کنکور و درس اینا بگیر
تا هک شدن ایمیل یه بنده خدایی و
منجمد شدن دوستیمون با بی اف محترم!
از روز جهانی نجوم
و اینکه نشد برم فیزیک سرا....
از همه اینا پر پیچ و تاب تر
داداش دوستم و
این که چندین روزه که فهمیدم
بعله! چه خبرا که نیست...!
البته یه پست با عنوان "بار گران"
گذاشتم که
در مورد همین داداش دوستم
توضیحاتی دادم
هرکس خواست بگه تا رمز و بدم بره بخونه
و البته یه جورایی جنبه ی مشاوره داره
راستی مرسی از دوستانی که بهم لطف دارن و انقدر پیگیر اپ شدن ها هستن....
نفس کشیدن سخته
تو رو ندیدن سخته
تو پیچ و تاب عاشقی
به تو رسیدن سخته
من و به غمام سپردی
همه ارزومو بردی
همه جا اسمتو بردم
یه بار اسممو نبردی
واسه ی شبه زمستون
همه هیزمو سوزوندی
واسه ی پنجره ی کور
توی خونمون نموندی
نفس کشیدن سخته
تو رو ندیدن سخته
تو پیچ و تاب عاشقی
به تو رسیدن سخته
پ ن :برای مخاطب بسیار خاص... .

پس از ماجرای سقیفه
گروهی از بنی هاشم به خانه ی دختر رسول خدا امدند
و به عنوان اعتراض در انجا تحصن کردند
خلیفه، عمر را مامور کرد تا به هر قیمتی که شده محصنان را از منزل حضرت زهرا
خارج کند و از انها بیعت بگیرد
مامور خلیفه که مقاومت را میدید و بسیار عصبانی بود دستور داد تا هیزم بیاورند
و خانه ی علی را اتش بزنند...
فاطمه پشت درب منزل بود
با هجوم دشمنان
درب شکسته شد
و او بین در و دیوار خانه مجروح گشت
و فرزندش سقط شد
ماموران وارد شدند
علی(ع) را با خود کشان کشان بردند
حضرت فاطمه با ان جراحت باز نیز جلو امد
تا مانع خروج انها شود
قنفذ(یکی از سربازان عمر) با غلاف شمشیر به حضرت فاطمه حمله ور شد
و او را از علی(ع) جدا کرد
و به واسطه ی همان جراحت و حمله ی قنفذ
حضرت زهرا به شهادت رسیدند............. .
منبع:بیت الااحزان، شیخ عباس قمی، ترجمه اشتهاردی ص145
(با تصرف و تلخیص)
چند صباحی میشود
که اصلا حس نوشتنمان نمی اید
از ان گذشته
اخر چه اجباریست که وقتی حس نوشتن نداری
و یا به قول خودمان قلمت جوهر نمیدهد
باز بخواهی که بنویسی!
البته موضوع فقط نوشتن نیست
موضوع مطلب و اندیشه ایست که قرار است
در چند کلید واژه به خوانندگان وبلاگت منتقل کنی
خیلی وقت ها میشود
که در فراغ از درس!
در حال و هوای وب گردی
از این وب به ان وب
و البته ابتدا هم به لینکستان خود...
وبلاگ ها دسته بندی های شگفت الخلقة ای دارند!
از ان نظر میگویم که مثلا بعضی ها
کاملا روزمرگی هستند
و خاطرات و بگو بخند های صبگاه تا شبانگاهشان را به نقل می اورند
و یا از شکست های پی در پی عشقیشان مینویسند
که البته اغلب نیز مخاطب بسیار خاصی هم دارند
و دیده شده است که از صبح تا شب
خود هزار بار به وبگاه خویش سر میزنند
تا امار بازدید کننده هایش بالا برود(هه هه!)
دسته ای دیگر کلا میونه ای با نوشتن ندارند
و اصولا مورد استفاده یشان همین کپی پیست خودمان است
این دسته هم از همان روش بالا بردن امار وبلاگ استفاده میکنند!
و البته برای پیدا کردن خواننده متوسل به التماس هم میشوند!!
و عده ای دیگر که من به شخصه سعی میکنم
جزو همین دسته باشم
ان وبلاگ هایی هستند که
نویسنده اش برای خواننده ی خود نیز ارزش قائل است
و بسیار خوب میداند
که خواننده وقته عزیزش را از لب جوی نیاورده است
و برای نوشتن باید حرف تازه ای داشته باشد
و البته این دسته نیازی به بالا بردن امار
با ان روش های گفته شده ندارد
و مخاطبان همین طور فوج فوج و بدون هیچ تبلیغات خاصی
خودشان می ایند...
این ها همه را گفتم که بگویم
اخر همکار عزیز
حس نوشتن نداری
بی خود اپ نکن
بی خود هم تبلیغات من در اوردی از خودت ننما!!
خودشان یک بار که بیایند
سبکت را بپسندند
باز هی خودشان می ایند(و البته نظر هم میگذارند!)........
فروردین هم گذشت
مثل برق
مثل باد
البته اول و ابتدایش برای من بسیار خوب بود
میشود گفت فاز به فاز
و با برنامه ریزی مین به مین اغاز شد
همان قرنطینه ی علمی را میگویم
62 روز دیگر برای پایه ریزی اینده ام وقت دارم
شصت و دو روزی که میتواند برای من حکم جبران یک سالی باشد
که درس نخواندم(اعتراف!)
در عالم کنکور و شاید بشود گفت درهمه ی
عالمین هایی که پای ارزشیابی در میان است
تنها دو دسته استرس بالایی دارند
یک انهایی که بر تمامی فاز ها تسلط کامل دارند
و خب به دنبال 1شدن هستند
و گروه دوم کسانی که مسلط هستند اما فاز های نیمه مسلط هم کم ندارند
و به دنبال راهی برای سرکوب کردن گروه اول نیز هستند
(باقی افراد شرکت کننده معمولا در ریلکسیشن بسر میبرند
و خب مسلما چیزی برای از دست دادن ندارند که استرسش را داشته باشند
و به کلی در این فاز نقشی ندارند، ما هم به انها کاری نداریم)
و اما
لازم به ذکر است که بنده
در گروه دوم به سر میبرم
و فکر سرکوبی افراد گروه یک هر از چندی قلقکم میدهد!
و البته خب استرس هم هست
این استرس را انگار همه قرار است به من تحمیل کنند
از مادر و پدر گرفته تا معلم و میشود گفت حتی بی اف محترم!
یعنی نه اینکه هی بخواهند بپرسند که چه شد
وقت نداری و از این حرف ها
نه
اما خب کلا بودنشان خودش استرس می افریند!
این را از انجایی حس میکنم
که مثلا در خانه
اگر من نیز دفتر مشق خواهر کوچکم را
که هرصفحه ان پر از گل و بلبل و سمن و یاسمن است
از توی کشوی میز تحریرش برداشته
و برگه های نازنین ان را
ورق ورق کنم
و بروی انها
تمرین یوگا انجام دهم
و یا حتی با هرکدامشان موشک بسازم
و گلایدر هایم را به سبک کاغذی درست کنم
باز نیز هیچ کس به من چیزی نمیگوید
و همه زیر لب به هم میگویند
هییییس هیچی نگو
دو ماه دیگه کنکورش تموم میشه!
این تنها در مورد خواهرم صدق نمیکند
چرا که زیرا من این این موضوع را در مورد لپ تاپ پدرم هم ازمایش کرده
ام!
و از ان گذشته بار ها و بار ها
برای مورچه های خانه
به مادر بیچاره ام غر ها زده ام!
بله در این دو سه ماه انگار هیچ کس
واقعا به من کاری ندارد
چرا که حتی منشی دندان پزشکی هم
دیگر برای تاخیر 5 دقیقه ایم داد و بی داد نکرد
اصلا انگار راننده های اتوبوس هم میدانند که من امسال کنکور دارم
و این یعنی اینکه من
الان و در این بازه
باید استرس داشته باشم.............!
میخواهم لمس کنم واژه هایی را که به تنهایی برای خود مینویسم
واژه هایی که بوی غم میدهد
و دیگران نیز از شنیدنش غمنگیزناک میشوند
وقتی مینویسی و میدانی که کسانی هستند
که می ایند که میخوانند
حس میکنی که نباید انقدر غمگین باشی
حس میکنی که نوشتن انقدر ها هم احساس لطیف نمیخواهد
شاید دلت برای کسی میگیرد
دلت یک احساس میخواهد
احساسی از جنس خودت
احساسی شیشه ای
شاید هم انقدر مست تنهایی شده باشی
که هیچ کس برایت مهم نباشد
تنها و تنها یک کاغذ بخواهی و یک احساس
و البته یک قلم
بعد بخواهی که بنویسی
از چی و از کی، خیلی فرقی نمیکند
این که زیبا بنویسی یا بی تفارت
و یا شاید هم ........نمیدانم
راستش را بخواهید
حس میکنم الزایمر گرفته ام
انگار واقعا حال را نمیبینم
به یکی دو روز گذشته هم انگار نه انگار که کاری دارم
تنها در گذشته ای دور غرق هستم
گذشته ای که هیچ یک از این احساس های مزخرف الانه را تجربه نکره بودم
شاید واقعا بی تفاوت شده ام
به همه چیز و همه کس
اما این واژه های نامرئی را خوب میتوانم لمس کنم
لمسی برای بودنم............
دلم یه دوست خوب میخواد
یه دوست خیلی خوب
یکی نه
یه عالمه دوست خوب
که خوب باشن
که خوب باشم
که خوب باشیم
حداقل هفته ای یکی دوبار دور هم جمع شیم
بریم بیرون
بگردیم
جیغ جیغ کنیم
شایدم یه وقتایی ...
و کلی از هم دلگیر شیم
بعد باز مراسم اشتی کنون داشته باشیم
و اون دونفری که شکراب بودن
واسه شیرینی اشتی کنون
بقیمونو ببرن کافه نادری!
دلم چن تا دوست میخواد
که انتی بوی باشن شدید
که همشون یه جایی تو یه بازه
فکرشون بره روی اکس_ بوی فرندشون (همون بوی فرند سابق)!
که از همه ی پسرای اطراف حالشون بد شه!!
گاهی باهم بریم سالن و والیبال بازی کنیم
گاهی بریم و مسابقه ی تنیس بدیم
گاهی هم با همدیگه
بریم و تمام گل های گل فروشی های شهر و زیرو رو کنیم!
گاهی تصمیم بگیریم که بریم کلاس پیانو
بعد فک کنیم و باز
تصمیم بگیریم که همگیمون باهم
بریم مربی شنا شیم!
دلم چن تا دوست میخواد
دوستایی که مثه خودم باشن
اروم اما پرتلاطم
با فکر باز وشخصیتی خاکستری
که خوب باشن
که خوب باشم
که خوب باشیم
دلم چن تا دوست میخواد.................

پ ن1 همشون باید دانشجوی زبان اینگیلیش باشن(اونم حول محور خبر!)
پ ن2 فک نمیکنم همچین دوستایی هیچ وقت پیدا شن اخه اینجا
تو این دور و زمونه دختر های انتی بوی کم پیدا میشن(کم که نه! اصلا پیدا نمیشن! )
پ ن3 اما جدی گفتم:
دلم چن تا دوست میخواد..........
نمیدانم نوشتن در این بازه جواب میدهد یا نه!
اما واقعا چه فرقی میکند
وقتی که دلت از همه ی دنیا میگیرد
و بیشتر از همه از خودت
وقتی که از تک به تک اطرافیانت حس انزجار میگیری و
حس میکنی که دلت هیچ کس را جز خودت نمیخواهد
وقتی همه ی انگشت های نشانه
تو را نشان میدهد و تو
تو اما بی تعلق از هیچ کس
کسی را دوست میداری
که برایت هیچ کس نیست..............................................

اندکی که گذشت اتوبوس...
و البته از اون جایی که ایستگاه مورد نظر
اول خط میباشد
پس برای سوار شدن عجله ای نبود
و میشد درمود ان دانشگاه پیرا پزشکیه روبه روی ایستگاه
و ارزو های نزدیک و دراز خود فکرها کرد....
این روز ها علاقه ی شدیدی به استفاده از وسایل حمل و نقل عمومی پیدا کردم
اللخصوص مترو و اتوبوس
که در این اثنا، باز اتوبوس و ترجیح میدم!
سوار شدیم و
مسافران محترم و محترمه
بعد از کلی اعتراض و زاری و خواهش و تمنای راننده
بالاخره کارت هایشان را کشیدند!
مدرسه ی ما یه مدرسه ی نسبتا میشه گفت تازه ساخته
که به نام سازنده ی اون نام گذاری شده!
البته من الان اصلا به اون داستانک بهلول کاری ندارم!!!
راننده های اتوبوس
از سابق هم اعصاب درست و درمونی نداشتند
و اما حالا که دیگر...
کارتی شدن اتوبوس ها
شاید بشود گفت نشانه ای از متمدن شدن های دمده ی جهان سوم میباشد!
چرا که شاید به تقلید از کوین میتنیک
اولین هکر جهانی ما هم پیدا شود!
وارد مدرسه که میشوی
حیاطی نسبتا بزرگ
و نشاطی همچنان کودکانه!
یک ساختمان سه طبقه با نمای اجری (اصطلاحا سه سانت)
که در سر در ورود به ان
با خطی زیبا
بر روی سنگی فیروزه ای رنگ
نیمچه بیتی حکاکی شده است:
زگهواره تا گور دانش بجوی....
اتوبوس حرکت کرد
ایستگاه اول
ایستگاه دوم
مدرسه ی ما یک مستخدم هم دارد
که همه اشرف خانوم صدایش میکنند
و من مدت هاست که او را اشرف بانو می خوانم ...
هنوز هم که هنوزه هیچ کس نمیداند این یارانه ها
تا کی قرار است ........
اشرف بانو یک بانوی تمام و کمال است
او حدود 55 سال سن دارد
و از قضا مزدوجیده هم نشده است
متاسفانه عده ی بسیار کمی هستند
که به او به چشم یکی از اصلی ترین عناصر مدرسه نگاه میکنند!
و در این میان صدای نسبتا رسای راننده
_خانوم ها کارتاشونو بزنن_
انطور که میگفت و میدانم
او از نوجوانی مستقل بوده است
و در بازه ای که دختر دایی هایش وقتشان را
بر سر سبک سنگین کردن خواستگاران متعددشان میکردند
او به دلیل عدم وجود خانواده ای مایه دار! و متمدن! مجبور بوده است
برای اینده ی مبهم خویش جای پایی محکم کند
و همین دلیلی است که او سالیان سال تنهای تنهای تنها باشد
اتوبوس به ایستگاه مورد نظر رسید
و باید پیاده میشدم......
گه گاه میشه که درست مثه الان
تصمیم میگیری کتاب تستت و ببندی و
یه کاغذ یه قلم
شروع کنی به نوشتن
بعد فک کنی که
حالا که چی
چی بگی؟! از چی بنویسی؟!!
بعد باز یه ویشگونی! و از درونت حس میکنی
که کاغذ قلمو بیخیال
بیا یه دقیقه این لپ تاپ
این وبلاگ
میای قسمت مدیریت
16 تا کامنت ( از دیشب تا الان)
با یک کلیک وارد میشی
نوشته ها زیاده
اسم و اسامی هم که بیشتر
بعضی هاشون خصوصی
و بعضی ها هم همینطوری نظر دادن
اندک افرادی هم
نوشتن
وبه خوبی داری
به منم سر بزن
یا مثلا منتظر حضور پرمهرت هستم!!!
و این چیزا
پ ن:
اخه واقعا چه کاریه
نظرات واسه اینه که
شما نظرتون و در مورد همون مطلب بیان کنید
اوکی؟؟!!
حالا بگذریم
داشتم میگفتم که وارد نظرات میشی
و بدون توجه به این همه نوشته
فقط میگردی تا یه اسم اشنا پیدا کنی
یه مخاطب خاص
یه کسی که اینا همه رو واسه اون نوشتی
که بعد از کلی جستجو
میبینی
نخیییییییییییییییییییر
این مخاطب خاص ما عمرا کامنت بزار نیست
میاد مفت مفت میخونه و میره!!!!!!!!
با این همه حرف
یهو یادت میاد که تصمیم داشتی از چیزای دیگه ای بگی
شاید از درس و کنکور
شایدم از جدید ترین تحولات اتوبوسرانی و حمل و نقل عمومی!
شاید از خاطرات گذشته و حسینیه ی ممد سرخه!!!!
شایدم یهو بخوای از این گلایدری که دیشب تا صبح بش فک میکردی حرفی بزنی
از هلیکوپتر مدل
از هوا سر
از فیزیک سرا
شایدم از این حسی که بهت میگه
دیگه نیا این وب....ایز بتر که دیگه ننویسی
بعد کاملا ناخوداگاه
چشت میفته به این ساعت لعنتی و این همه کتاب تست
با حرکت موس
این فلش و میبری رو قسمت اتشار مطلب
یک کلیک
لپ تاپ میبندی و میری میشینی سر درس و مشقت...................
یا مقلب قلب ما را شاد کن یا مدبر خانه را اباد کن
یا محول احسن الحالم نما از بدی ها فارغ البالم نما

خانه تو در محله بالاست
اما من
ساکن محله پایینم
تو با فنجانی زیبا آب می خوری
من با پیاله ای گلی
در فنجان تو آب انار است
و در پیاله ی من اب زلال برکه ی مهربانی
یه شب تاریک
یه مهتاب
یه ارزوی قشنگ
پنجره بود
اما شیشه ها شاید سکوریت!
لبخند بود
اما تهش یه بغض گلالود
شمع بود اما روشنایی نه
پارکت هم بود اما
اما نقشش اصلا قشنگ نبود
اکسیژن میخواستم
یه فکر تازه
شاید تلفظ س ش
شایدم یه حرف تازه
شاید یه قورت اب
ابی که تو میخواستی و من
اب یه بهونه بود
جاست یه خاطره
برای تموم لحظه های ابی رنگت....
شاید یه لبخند
اما لبخند و دوست نداشتم
شاید سکوت
انتگرال
شایدم یه چیزی تو مایه های
مشتق گرفتن از یک مجانب لاینحل
مشتق اول
مشتق دوم
ایکس ایگرگ
و باز سکوت
یه حس خنک
که فک کنی ثانیه هات داره نابود میشه
و باز از طرفی این نابودی واست قشنگ باشه
شاید یه ساعت
ساعتی که با تو بودن و نابود میکرد
و شایدم
انقدر هوا گرفته بود
که سکوت و به ایس کاپو چینو ترجیح بدم!
راستی:
تنها چیزی که میخواستم
»صمیمیت« بود
چیزی که واقعا نبود...............

بعضی وقتا هست که دوست داریـــ کنارت باشه . . .
محکمـ بغلت کنه . . .
بذاره اشک بریزی تا آرومـ شیــــ . . .
بعدآرومـــ تو گوشت بگه:
.
.
.
« دیوونه من که باهاتمـــ »

آرزویم این است
نتراود اشک از چشم من هرگز مگر از شوق زیاد
نرود لبخند از عمق لبانم هرگز و به اندازه یک عمر من عاشق باشم
عاشق آنکه مرا می خواهد و به لبخند من از خویش رها می گردد
و مرا دوست بدارد به همان حد که دلم میخواهد.....

تو چه می فهمی
حال و روز
کسی را که دیگر هیـــــــــــچ نگاهی
دلش را نمی لرزاند...؟؟؟!!!

میخواهم بنویسم
اره درسته
الان فقط میخوام بنویسم
شاید چرت
و شایدم کمی پرت
ولی مینویسم
هنوز هم مینویسم
تا بدانی هنوز وجودت عذابم میدهد!!
شاید
شاید این لمس تنهایی های من است که گه گاه بوی لاستیک سوخته ی فلوکس های قدیمی را میگیرد
شاید اما شاد که باشی هیچ فرقی نمیکند
شاید همان لاستیک هایی را میگویم که مارکش فقط باید البرز باشد
درست است همان هایی که روزگارانی دراز روی اب دریا غوطه میخورند
غلط املایی شاید
ذهنم انقدر درگیر خوبی های عجیب تو شده که دیگر تفاوت سمبوسه را با ماگماهای اعماق زمین نمیدانم
تو شاد باش
تو شاد باش
این برای من کافییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییست..... !!!
وقتی نگه داشتنه بغضت .........
از شکستنش برات راحت تر باشه
یعنی حالت <خیلی> بده ...!


اینک زمین را می ستاییم؛
زمینی که ما را در بر گرفته است.
ای اهورا مزدا !
زنان را می ستاییم....
زنانی را که از ان تو به شمار آیند
و از بهترین راستی برخوردارند، می ستاییم....

سپندارمز لقب زمین است
یعنی گسترده مقدس فروتن
زمین نماد عشق است
چون با فروتنی ، تواضع و گذشت
به همه عشق می ورزد...
زشت و زیبا را به یک چشم می نگرد
و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می دهد....
سپندارمزدگان:
در این روز مردان زنان و دختران را بر تخت شاهی مینشاندند
و به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت می کردند
و زنان نیز
به شوهران خود با محبت هدیه می دادند....
سپندار مزدگان
روز مادر زمین و عشق به زن در ایران باستان با قدمت 2500 ساله
بر تمامی عاشقای دنیا مبارک باد

مردان و زنان در ابتدای خلقت
مانند امروز نبودند
در آن زمان تنها یک انسان بود...
کوتاه قد...
دارای یک بدن و یک گردن ...
ولی با دو صورت که هریک به جهتی مینگریست
انگار دو موجور از پشت به همدیگر چسبیده باشند...
دو جنسِ مخالف
دارای چهار دست و چهار پا
ولی خدایان یونانی حسادت میکردند
آنها میدیدند موجودی که چهار دست دارد
بیشتر کار میکند
و چون دو صورت در دو جهت مخالف دارد
حمله کردن به آن کاری دشوار است
با دارا بودن چهار پا
نیروی زیادی برای حفظ تعادل
ایتادن و یا حتی راه رفتن به مدت طولانی
نیاز نداشت
از همه خطرناک تر اینکه
آن موجود
دو جنس مخالف داشت و
برای بقا ، نیازی به حضور دیگری نبود
زئوس
خدای ارشد الپ
به سایر خدایان گفت
که طرحی باری گرفتن قدرت آن موجود دارد
صاعقه ای را فرستاد و آن موجود را به دو نیم کرد
و به این ترتیب
مرد و زن به وجود آمدند
این کار موجب افزایش جمعیت دنیا شد
و در عین حال
ساکنان دنیا را گمراه و ضعیف کرد
به همین دلیل است که در حال حاضر
همه به دنبال نیمه ی گمشده خود میگردند
تا اورا
در آغوش بگیرند و با این کار
نیروی گذشته
قدرت پرهیز از خیانت
مقاومت
تحمل
و سایر محسنات گمشده را
دوباره به دست بیاورند
ما این آغوش گرفتن را که
یکی شدن دو جسم از هم جدا شده را به دنبال دارد
ســـِــ ــــکـس مینامیم!
نقل از افلاطون _ فیلسوفِ یونانی
گاهی اوقات با خودم فک میکنم
که متعلق به این دنیا نیستم
نه که نباشم
حداقل این که احساس میکنم برای به انجام رسوندن هدف بسیار بسیار بزرگتری از اینی که انجام میدم برنامه ریزی شدم
شاید به کار بردن فعل برنامه ریزی برای یک انسان درست نباشه
هدفای بزرگ ادمای بزرگی میطلبه
ادمای بزرگ با افکار بزرگ
به رغم تصورات فامیل و دوستان نزدیکم
انسان بی احساسی نیستم
عشق
شاید یک واژه بسیار بسیار جادویی تر از تصور خیلی ها
در جستجوی احساسی هستم که میدانم تنها او ارامش را در وجودم شعله ور میسازد
غافل از انکه این عشق این روشنایی خود سراغازی برای پای کوبی است
به دنبال گمشده ای میگردم
گمشده ای در وجودم در درونم
اری در وجود خود
عشق به خود
و شاید به جایی, کسی؛ چیزی که به او تعلق دارم
یه سرزمین
یه اسمان
یه دریاچه
یه اقیانوس
یه خورشید
و شاید موسیقی پرهیاهوی یک بالگرد که شب هنگام از ارتفاعات بسیار بسیار دور شنیده میشود
منطق کلمه ی شاید قشنگ ولی دیگه بهش اعتقادی ندارم
همیشه بکار نمیاد
شاید گاهی احساس کنی کسی چیزی شاید یه موجود عجیب
یه موجود خیلی عجیب
از درون
و شاید از بالا ترین راس روشنایی باهات حرف میزنه
حرف هایی که اغلب تنها میتونی از شنیدنشون محو بشی
و شاید حالتی چون خلسه
خلسه ای که شاید در دوره ای کاتولیک های باستان به اون میخندیدند
و شاید قلم زدن
قلم تراشیدن
و خوش نویسی نستعلیق
و شاید هم یکبار برای تنها بار در زندگی
یک پایکوبی عظیم و عجیب و شگفت
و هولناک
با ریتم اهنگ های دهکده ی دور افتاده ی دیددوف
این راس
این روشنایی همه جا هست
و با تو همیشه ی همیشه
و نه همیشه
و شاید گاه گاه
شاید در ژرفا
با تو حرف میزنه
و تو حتی نمیتونی در مورد این احساس عجیب
با بهترین و نزدیک ترین دوستانت حرف بزنی
گاهی احساس میکنی
شاید دیگر ادم ها نیز صدای این بالگرد و بشنوند
ولی فقط کافیه
به بولوار و یا خیابانی
چون میدان تجریش و یا حتی زعفرانیه
و پاساژی چون سه رنگ
و حتی به ابمیوه فروشی توچال فکر کنی!!!
یا حتی گاه گاه روزنامه هارا بخوانی
و در قسمت نیازمندی ها
با ماژیک فسفری خطی بکشی
این تصورات بعید به نظر نمیرسد
ولی برای درک انها اندیشه لازم است
و مقداری عشق
توجه باید کرد که عشق مورد نیاز
در این موارد
عشقی زمینی نیست
حتی اسمانی هم نیست
درک احساس من و شاید اتنا
عشقی میخواهد ماورای این جهان
ای مریم مقدس که بدون گناه باردار شدی
دعایت شامل حال کسانی باد که به تو روی می اورند...
آمیییییییییییییین

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو درکوچه لیلی نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
گفت یا رب زچه خوارم کرده ای
برصلیب عشق دارم کرده ای
خسته ام
زین عشق دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرداین بازیچه دیگر نیستم
این توولیلای تو
من نیستم
گفت:
ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیداوپنهانت منم
سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و
نشناختی.....؟
سهراب سپهری در سال 1307 در کاشان دیده به جهان گشود.
نخستین مجموعه شعر او در سال 1330 با نام مرگ رنگ چاپ شد.
به شعر سهراب در زمان حیاتش توجه چندانی نشد اما پس لز انقلاب به ویژه در دهه 1360 گروه بسیاری از شاعران و نقاشان به شعرش روی اوردند و بر ان نقد و تفسیر نوشتند.
سهراب سپهری در سال 1359 بر اثر بیماری سرطان خون در گذشت.

اهل کاشانم
روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم
خرده هوشی
سر سوزن ذوقی
مادری دارم
بهتر از برگ درخت
دوستانی بهتر از اب روان...
مرد بقال از من پرسید چند من خربزه میخواهی؟
من از او پرسیدم دل خوش سیری چند؟
چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب
اسب در حسرت خوابیدن گاری چی
مرد گاری چی در حسرت مرگ....
اهل کاشانم اما
شهر من کاشان نیست
شهر من گمشده است
من با تاب من با تب
خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام
من در این خانه به گمنامی نمناک علف نزدیکم...
هر کجا هستم باشم
اسمان مال من است
پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است
چه اهمیت دارد
گاه اگر میروید
قارچ های غربت!
چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید
چتر ها را باید بست
زیر باران باید رفت
فکر را خاطره را زیر باران باید برد
با همه مردم شهر زیر باران درخت
دوست را زیر باران باید دید
عشق را زیر باران بابد جست
زیر باران باید بازی کرد
زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت....
لب دریا برویم
تور در اب بیندازیم
و بگیریم طراوت را ار اب
ریگی از روی زمین بداریم
وزن بودن را احساس کنیم
چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید....
منشور حقوق بشر کوروش بزرگ در موزه بریتانیا
استوانه کوروش بزرگ، یک استوانهٔ سفالین پخته شده، به تاریخ ۱۸۷۸ میلادی در پی کاوش در محوطهٔ باستانی بابِل کشف شد.
در آن کوروش بزرگ رفتار خود با اهالی بابِل را پس از پیروزی بر ایشان توسط ایرانیان شرح دادهاست.
این سند به عنوان «نخستین منشور حقوق بشر» شناخته شده، و به سال ۱۹۷۱ میلادی، سازمان ملل آنرا به تمامی زبانهای رسمی سازمان منتشر کرد.
نمونهٔ بدلی این استوانه در مقر اصلی سازمان ملل در شهر نیویورک نگهداری میشود.
در
این سند به عنوان نخستین منشور حقوق بشر شناخته شده، و به سال ۱۹۷۱ میلادی، سازمان ملل آن را به تمامی زبانهای رسمی سازمان منتشر کرد.
این تأییدی است بر اینکه منشور آزادی بشریت که توسط کوروش بزرگ در روز تاجگذاری وی منتشر شده، میتواند برتر باشد از اعلامیه حقوق بشر که توسط انقلابیون فرانسوی در اولین مجمع ملی ایشان صادر شده.
اعلامیه حقوق بشر در نوع خود، در رابطه با بیان و ساختارش بسیار قابل توجهاست، اما منشور آزادی که توسط پادشاه ایرانی (کوروش) در ۲۳ سده پیش از آن صادر شده، به نظر معنویتر میاید.
با مقایسه اعلامیه حقوق بشر مجمع ملی فرانسه و منشور تأیید شده توسط سازمان ملل، با منشور آزادی کوروش، این آخری با در نظر گرفتن قدمت، صراحت، و رد موهومات دوران باستان در آن، باارزشتر نمود میکند.
این لوح با عنوان نخستین بیانیه حقوق بشر جهانی شناخته میشود لوح کوروش که پس از تسخیر بابل و شکست بخت النصر توسط کوروش به عنوان سنگ بنای یادبودی در شهر بابل قرار داده شده بود نخستین بیانیه حقوق بشرجهانی است که کوروش در آن همه طوایفی را که در زمان امپراتوری بابل به اسارت درآمده بودند آزاد و به آنها اجازه نقل مکان و زندگی آزاد در هرکجای امپراتوری خود را داد.
کوروش پادشاه بزرگ ایران قوم یهود را نیز از اسارت امپراتوری بابل آزاد کرد.
در این کتبیه کوروش خود را معرفی نموده و اسم پدر، جد اول، دوم و سوم خویش را نام میبرد و اعلام میدارد که پادشاه ایران و پادشاه بابل و پادشاه جهات اربعه (کشورهای اطراف ایران) میباشد، آنگاه در مقام بیان حقوق بشر و منشور آزادی خویش اعلام میدارد ...
در روزگاری که کوروش بزرگ به نمایندگی ایرانیان، منشور حقوق بشر و آزادی انسان را فرستاد فخر مردمان و شاهان دیگر کشتن، سوختن و ویران کردن بود. متن این منشور چنین است:
«منم کوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه دادگر، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه جهان. پسر کمبوجیه، شاه بزرگ … آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم، همه مردم گامهای مرا با شادمانی پذیرفتند.
در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهریاری نشستم، مردوک (مردوخ = خدای بابلیان)، دلهای پاک مردم بابل را متوجه من کرد. … زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم.
ارتش بزرگ من به آرامی وارد بابل شد.
نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید.
برده داری را بر انداختم، به بدبختیهای آنان پایان بخشیدم. …
من فرمان دادم که هیچکس اهالی شهر را از هستی ساقط نکند.
فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و کسی آنان را نیازارند.
خدای بزرگ از کردار من خشنود شد …
او برکت و مهربانیش را ارزانی داشت.
ما همگی شادمانه و در صلح و آشتی مقام بلندش را ستودیم …
من همه شهرهایی را که ویران شده بود از نو ساختم.
فرمان دادم تمام نیایشگاههایی را که بسته شده بود، بگشایند...
همه مردمانی را که پراکنده و آواره شده بودند، به سرزمین خود برگرداندم و خانه های ویران آنان را آباد کردم، باشد که دلها شاد گردد و هر روز در پیشگاه خدای بزرگ، برایم زندگانی بلند خواستار باشند …
من برای همه مردم جامعهای آرام مهیا ساختم و صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا کردم.
من به تمام سنتها، و ادیان بابل و اکد و سایر کشورهای زیر فرمانم احترام میگذارم.
همه ی مردم در سرزمینهای زیر فرمان من .در انتخاب دین، کار و محل زندگی آزادند.
تا زمانی که من زنده ام هیچکس اجازه ندارد اموال ودارایی های دیگری را با زور تصاحب کند.
اجازه نخواهم داد کسی دیگری را مجبور به انجام کار بدون دریافت مزد کند.
هیچکس نباید به خاطر جرمی که اقوام یا بستگان او مرتکب شدهاند تنبیه شود.
من جلوی برده داری و برده فروشی از زن و مرد را می گیرم و کارکنان دولت من نیز چنین کنند تا زمانیکه این سنت زشت از روی زمین برچیده شود.
شهرهای ویران شده در آنسوی دجله و عبادتگاه های آنها را خواهم ساخت تا ساکنین آنجا که به بردگی به بابل آورده شدهاند بتوانند به خانه و سرزمین خود بازگردند.»
در این لوح استوانهای، کوروش پس از معرفی خود و دودمانش بیان میکند، که چگونه آرامش و صلح را برای مردم بابل و کشور سومر به ارمغان آورده، و پیکر خدایانی که نبونید از نیایشگاههای مختلف برداشته و در بابل گردآوری کرده بوده را به نیایشگاههای اصلی آنها در میانرودان و غرب ایران برگردانده است. پس از آن، کوروش میگوید که چگونه نیایشگاههای ویرانشده را از نو ساخته و مردمی را که اسیر پادشاههای بابل بودند به میهنشان برگردانده است.
نخستین اعلامیه حقوق بشر در جهان ، درایران باستان و در زمان کوروش بزرگ هخامنشی ، صادرشده است .
کوروش ذوالقرنین دراین منشور ، برده داری را ممنوع اعلام کرده و به بازگرداندن همه اسیران و بردگان به سرزمین های متبوعشان ، دستورداده است .
با مطالعه بخشهایی از این اعلامیه که به هنگام فتح بابل از سال ۵۵۰ سال قبل ازمیلاد صادر شد می فهمیم که کوروش بزرگ دست به سنت شکنی زده و ازشیوه مرسوم آن زمان که اعمال سیاست زمین سوخته و قتل عام مغلوبین بوده احتراز می کند و می گوید :
‹‹ سپاهان من ، بدون مزاحمت ، درمیان شهر بابل حرکت کردند من به هیچ کس اجازه نمی دادم که سرزمین سومر واکد را دچار هراس کند … من احتیاجات بابل وهمه عبادتگاههایش را درنظرداشتم ودربهبود وضعشان کوشیدم . من یوغ ناپسند بابل را برداشتم ، خانه های مخروبه آنان را آباد کردم ، من به بدبختی های آنان ، پایان بخشیدم .
‹‹ درعصر داریوش هخامنشی نیز شاهد یک قانون جامع هستیم که به ‹‹ دادنامه داریوش ›› شهرت یافته است .
سلسه مقرارت آیین زردشت – که وندیداد نامیده می شود . – مبتنی برهمین دادنامه است .
یکی ازمظاهر حقوق بشر دردوران هخامنشی ، بردباری مذهبی است .
داریوش بزرگ ، دادگری وعدالتخواهی را به بهترین شیوه درزمان خودش برقرار کرد ودراین میان ، ازدادرسان ویژه مسائل دشوار حقوقی یاری می جست .
اوقانون اساسی کشور را برمبنای بردباری دینی ورعایت حقوق اقلیتهای مذهبی ، تدو ین کرده بود ودرنگارش این قانون، آداب ورسوم وسنتهها وقوانین ومقرارت ملل مغلوب را تاجایی که به کیان امپراتوری هخامنشی لطمه نمی زد ،لحاظ کرده بود .
اوبرای اجرای هرچه بهترقانون اساسی ، شورایی متشکل از دادرسان خانواده شاهنشاهی وموبدان را مسؤول نظارت براجرای قانون قرار داده بود .
این شورا،گزارشهایی را که ازشهر بانان وایالتهای امپراتوری اخذ می کرد به اطلاع پادشاه می رسانید .
به این ترتیب را ه برهرگونه اعمال تبعیض نژادی مذهبی ، بسته می شد وکلیه ملل مغلوب باوجود تفاوتهای نژادی ، مذهبی ، زبانی و… باهم داشتند ، تحت لوای امپراتوری هخامنشی ، درصلح وصفا به سرمی بردند واین مرهون سیاست تبعیض زدایی حکمرانان وقت بوده است .
قرنها بعد است که دراعلامیه حقوق بشر، چنین حقی برای انسانها به رسمیت شناخته شده است . درماده دوم این اعلامیه آمده است :
‹‹ هرکس می تواند بدون هیچ گونه تمایز ، مخصوصا از حیث نژاد ، رنگ ، جنس ، زبان ، مذهب ، عقیده سیاسی یا هر عقیده دیگر وهمچنین ملیت ، وضع اجتماعی ، ثروت ، ولادت یا هرموقعیت دیگر ، ا زتمام حقوق وکلیه آزادی هایی که دراعلامیه حاضرذکر شده است ، بهره مند گردد.
به علاوه هیچ تبعیضی به عمل نخواهد آمد که مبتنی بروضع سیاسی ، اداری ، قضایی یا بین الملل کشور یا سرزمینی باشد که شخص با آن تعلق دارد .
خواه این کشور ، مستقل ، تحت قیمومت یا غیر خود مختار بوده یا حاکمیت آن به شکلی محدود شده باشد .
درعصر هخامنشی ، حق پناهندگی افراد به کشورها ، مراعات می شد .
ماجرای پناهندگی ‹‹ تمیستوکل ›› سردار بزرگ یونانی به دربار اردشیر هخامنشی نمونه ای ا زاعمال اصل رعایت حق پناهندگی اتباع کشورهای بیگانه است که درماده ۱۴ اعلامیه جهانی حقوق بشر برآن تأکید شده است :
هرکس حق دارد دربرابر تعقیب ، پناهندگی جست وجو کند ودرکشورهای دیگر ، پناه اختیار کند .
رعایت حقوق اجتماعی افراد ، یکی دیگر از نمونه های تضمینی حقوق فطری انسانها وتوجه به حقوق بشر دراین دوران است .
دراسناد به دست آمده از تخت جمشید درلوح های معروف به الواح گنجینه ، پرداخت مزد کارگران که دراملاک شاهنشاهی کار می کرده اند ، ذکر شده است وحتی برای کارگران ، تسیهلات ویژه ای مانند مرخصی زایمان وجود داشته داشتند وحتی برخی مشاغل مانند کارگاههای خیاطی ، زنان سرگروه کارگران مرد وزن ، بوده اند.
قرنها بعد است که درماده ۲۳ اعلامیه جهانی حقوق بشر ، برشرایط منصفانه ورضایت بخش برای کار ورفع تبیعض افراد در اخذ اجرت مساوی درمقابل کار برابر ، تأکید شده است.

زمانی کزروس به کورش بزرگ گفت:
چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود برنمی داری و همه را به سربازانت میبخشی؟
کورش گفت: اگر غنیمت های جنگی رانمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟!
کزروس عددی را با معیار آن زمان گفت.
کورش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت برو به مردم بگو کورش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد.
سرباز در بین مردم جار زد و سخن کورش را به گوششان رسانید.
مردم هرچه در توان داشتند برای کورش فرستادند.
وقتی که مالهای گرد آوری شده را حساب کردند، از آنچه کزروس انتظار داشت بسیار بیشتر بود.
کورش رو به کزروس کرد و گفت: ثروت من اینجاست.
اگر آنهارا پیش خود نگه داشته بودم، همیشه باید نگران آنها بودم. زمانی که ثروت در اختیار توست و مردم از آن بی بهرهاند مثل این میماند که تو نگهبان پولهایی که مبادا کسی آن را ببرد.
لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم
تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست ...
تا بدانی نبودنت آزارم می دهد ...
لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان ...
که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد
لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است و پُر از....
لمس کن لحظه هایم را ...
تویی که می دانی من چگونه عاشقت بودم....
لمس کن این با تو نبودن ها را لمس کن ........
بوی بارووون میاد
دلم که میگیره فقط قدم میزنم
دلمون که میگیره تاوان لحظه هایی که دل بسته بودیم
این روزا قدم زدن دیگه شده واسم یه عادت
بی تو هرگز با تو عمرا
خنده داره همه چیز
حتی سکوت هم دیگه برام معنایی نداره
نا امید نیستم
فقط خستم
از درس خوندن
از درس نخوندن
حتی دیگه حوصله ی قدم زدنم ندارم
دلم میخواد برم یه جای دووور
یه جای خیلی دووووووووووور
تنها
تنهای تنها
تنهای تنهای تنهااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

قبل از این که بخواهی در مورد من و زندگی من قضاوت کنی
کفشهای من را بپوش و در راه من قدم بزن .
از خیابانها، کوهها و دشت هایی گذر کن که من کردم
اشکهایی را بریز که من ریختم دردها و خوشیهای من را تجربه کن
سالهایی را بگذران که من گذراندم
روی سنگهایی بلغز که من لغزیدم
دوباره و دوباره برپاخیز
و مجدداً در همان راه سخت قدم بزن
همانطور که من انجام دادم ...
بعد ، آن زمان می توانی در مورد من قضاوت کنی
و تنهاشادی زندگیم این است که هیچ کس نمیداند تاچه حدغمگینم..
(چارلی چاپین)

وصیت چاپلین به دخترش ژرالدین: ژرالدین دخترم/ اینجا شب است …یک شب نوئل در قلعه کوچک من ، همه این سپاهیان بی سلاح خفته اند، نه برادر و خواهر تو و نه حتی مادرت .به زحمت توانستم بی آنکه این پرندگان خفته را بیدار کنم خودم را به این اتاق انتظار پیش از مرگ برسانم .من از تو بس دورم .خیلی دور…
اما چشمانم کورباد اگر یک لحظه تصویر تو را از چشمخانه من دور کنند.تصویر تو آنجا روی میز هم هست.تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست.اما تو کجایی؟ آنجا در پاریس افسونگر،برروی آن صحنه پرشکوه تئاتر(( شانزه لیزه)) میرقصی،این را می دانم.چه سان است که گویی در این ظلمات زمستانی ، برق ستارگان چشمانت را می بینم.شنیده ام نقش تو در این نمایش پر نور ،پر شکوه ،نقش آن شاهدخت ایرانی است که اسیر خان تاتار شده است.شاهزاده خانم باش و برقص.
ستاره باش و بدرخش.اما اگر قهقهه تحسین آمیز تماشاگران و عطر سستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند تو را فرصت هوشیاری داد ،در گوشه ای بنشین ،نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار،من پدر تو هستم ژرالدین! من چارلی چاپلین هستم! وقتی بچه بودی شبهای دراز به بالینت نشستم و برایت قصه ها گفتم : قصه زیبای خفته در جنگل ، قصه اژده های بیدار در صحرا، خواب که به چشمان پیرم می آمد طعنه اش می زدم و می گفتمش : ((برو! من در رویاهای دخترم خفته ام )) رویا می دیدم بر روی آسمان که می رقصید و می شنیدم تماشاگران را که می گفتند: (( دختره رو می بینی ؟این دختر همان دلقک پیره! اسمش یادته ؟ چارلی!))
آری من چارلی هستم. من دلقک پیری بیش نیستم .امروز نوبت توست برقص! من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم و تو امروز در جامه حریر شاهزادگان میرقصی. این رقص ها و بیشتر از آن کف زدن های تماشاگران، گاه تو را به آسمانها خواهد برد.برو ! آنجا هم برو ! اما گاهی هم روی زمین زندگی مردمان را تماشا کن !
زندگی آن رقاصه های دوره گرد کوچه های تاریک را ، که با شکم گرسنه می رقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزند. من یکی از ایشان بودم.ژرالدین ! درآن شبها، درآن شبهای افسانه ای کودکی،که تو با لالایی قصه های من به خواب می رفتی، من باز بیدار می ماندم . در چهره تو می نگریستم، ضربان قلبت را می شمردم و از خود می پرسیدم : (( چارلی! آیا این بچه گربه تو را خواهد شناخت ؟ ))
تو مرا نمی شناسی ژرالدین .از آن شبهای دور ، بس قصه ها با تو گفتم، اما قصه خود را هرگز نگفتم .این هم داستانی شنیدنی است: داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترین محلات لندن آواز می خواند و می رقصید و صدقه جمع می کرد. این داستان من است. من طعم گرسنگی را چشیده ام . من درد بیخانمانی را کشیده ام و از اینها بیشتر من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زد اما سکه صدقه رهگذرخودخواهی، آنرا می خشکاند، احساس کرده ام،با اینهمه من زنده ام و از زندگان پیش از آنکه بمیرند باید حرفی زد، داستان من به کار تو نمی آید.از تو حرف بزنم!
به دنبال نام تو، نام من است :چاپلین! با همین نام ،چهل سال پیشتر مردم روی زمین را خنداندم وبیشتر از آنچه آنها خندیدند ،خود گریستم.
ژرالدین در دنیایی که تو در آن زندگی می کنی ،تنها رقص و موسیقی نیست .نیمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تئاتر بیرون می آیی ،آن تحسین کنندگان ثروتمند را یکسره فراموش کن ،اما حال آن راننده تاکسی را که تورا به منزل می رساند بپرس. حال زنش را هم بپرس … و اگر آبستن بود و پولی برای خریدن لباس بچه اش نداشت چک بکش و پنهانی توی جیب شوهرش بگذار.به نماینده خود در بانک پاریس دستور داده ام، فقط این نوع خرج های تو را بی چون و چرا قبول کند. اما برای خرجهای دیگرت باید صورت حساب بفرستی .گاه به گاه با اتوبوس ، با مترو شهر را بگرد.مردم را نگاه کن و دست کم روزی یکبار با خودت بگو : ((من هم یکی ازآنان هستم.)) تو یکی از آنها هستی دخترم ،نه بیشتر! هنر پیش از آنکه دو بال پرواز به انسان بدهد ،اغلب دو پای او را هم میشکند. وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه صحنه را ترک کنی،با اولین تاکسی خودت را به حومه شهر پاریس برسان.من آنجا را خوب می شناسم و از قرنها پیش آنجا گهواره بهاری کولیان بوده است .در آنجا رقاصه هایی مثل خودت خواهی دید،زیباتر از تو ، چالاک تر از تو،مغرور تر از تو،آنجا از نورافکنهای تئاتر شانزه لیزه خبری نیست.نور افکن رقاصگان کولی ،تنها نور ماه است.خوب نگاه کن! آیا بهتر از تو نمی رقصند؟ اعتراف کن دخترم! همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند و این را بدان که در خانواده چارلی، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران ،یا یک گدای کنار رود سن ناسزایی بدهد.
من خواهم مرد و تو خواهی زیست.امید من همه آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی .همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم،هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر.اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی با خودت بگو: (( سومین فرانک مال من نیست ،این باید مال مرد گمنامی باشد که امشب به یک فرانک نیاز دارد.)) جستجویی لازم نیست این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت .اگر از پول با تو حرف می زنم ،برای آن است که از نیروی فریب این بچه های شیطان ،خوب آگاهم. من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه، به خاطر بندبازانی که از روی ریسمانی نازک راه می روند،نگران بودم.اما این حقیقت را با تو بگویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار بیشتر از بندبازان روی ریسمان نااستوار سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان ترا فریب دهد .آن شب این الماس ریسمان نااستوارتر خواهد بود و سقوط تو حتمی است. شاید روزی چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند، آن روز تو بندبازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی ،همیشه سقوط می کنند.
دل به زر و زیور مبند ،زیرا بزرگترین الماس این جهان،آفتاب است و خوشبختانه این الماس بر گردن همه می درخشد.
اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ،با او یک دل باش .به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد.او عشق را بهتر از من می شناسد و برای تعریف یکدلی، شایسته تر از من است.کار تو بس دشوار است . میدانم ،برروی صحنه ،جز تکه ای حریر نازک بدن تو را نمی پوشاند،به خاطر هنر می توان لخت و عریان بر روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت. اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان وجود ندارد که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند.برهنگی بیماری عصرماست ومن پیرم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم.اما به گمان من تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری. بدنیست اگراندیشه های تو دراین باره مال ده سال پیش باشد،مال دوران پوشیدگی ! نترس! این ده سال تو را پیرترنخواهد کرد.به هر حال امیدوارم که تو آخرین نفری باشی که تبعه جزیره لختیها می شوی.
می دانم که پدران و فرزندان همیشه جنگی جاودانه با هم دارند.با من با اندیشه های من جنگ کن دخترم! من از کودکان مطیع خوشم نمی آید.با این همه پیش از آنکه اشکهای من این نامه را تر کند، می خواهم یک امید به خود بدهم : امشب شب نوئل است ، شب معجزه است! و امیدوارم که معجزه ای رخ دهد ، تا تو آنچه را من می خواستم بگویم، دریافته باشی.
چارلی دیگر پیر شده است،ژرالدین.دیر یا زود ،باید به جای آن لباسهای رقص ،روزی هم لباس عزا بپوشی و بر مزار من بیایی.حاضر به زحمت تو نیستم.تنها گاهگاهی ،چهره خودت را در آینه ای نگاه کن.آنجا مرا خواهی دید. خون من در رگهای توست.امیدوارم حتی آن زمان که خون در رگهای من می خشکد،چارلی را پدرت را فراموش نکنی.من فرشته نبودم اما تا آنجا که در توان من بوده سعی کردم انسان باشم.تو نیز تلاش کن! رویت را می بوسم.
یه صفحه سفید، به همراه یک قلم ...
این بار حرف، حرف نگفته ست ...
یک حرف تازه ...
نه از تو ...
هی فکر می کنم ...
هی با قلم به کاغذ سیخ می زنم ...
اما ...
دیگر تمام صفحه ها معتاد نامت اند ...
انگار این قلم ...
جز با حضور نام تو فرمان نمی برد ...
در تمام صفحه های دفتر شعرم ...
در گوشه های خالی قلبم ...
در لحظه های تلخ سکوت و فکرهایم ...
چیزی به جز تو نیست که تکرار می شود ...
مثل درخت در دل من ریشه کرده ای ...............
پشت تنهایی من که رسیدی گوشهایت را بگیر
این جا سکوت گوش تو را کر میکند...
این یک نوشته نیست
این نوشته بیشتر به صدای همهمه ی سکوت شباهت دارد
سکوتی که در مقابل ایینی از اینه ها قرار میگیرد
و اوازی که یک کبوتر دور افتاده از قفس سر میدهد
اوایی که دلگیر اما دلنشین است
درست همانند یک مرداب
مردابی که اکسیژنی برای نفس کشیدن ندارد
و شبها بی هیایو دور افتاده از اصل خویش پلک هایش را بر هم میکوبد
صدای همهمه ی گم شدن جوجه قناری را خوب میشناسم
و صدای سکوت شاد بچه گربه را خوب میفهمم
و این نوشته روزی به پایان خواهد رسید
اما این سکوت ادامه دارد...

این روزها که نیستی شاعر شده ام!!
این روز ها معجزه ی عشق را بیشتر باور کرده ام
و این روزها احساس زیباتری دارم
عشق و نفرت همه کشک است
کشک!!
عشق تو نیز طعم کشک میدهد
اری طعمش را بسیار بسیار خوب چشیده ام...
شاید بخندی به افکار مسخره ام
شاید بخندی که اینگونه نوشتم
اینگونه اندیشیدم
من با توام و تو بی من
در ذهن و در قلب
ندیده و نشناخته
ولی...
چه کوته فکرم من
و چه فرومایه افکارم
گفتن این جمله اسان نیست
اما
چقدر تازگی دارد برایم ، روزهایی که به امید آمدن کسی دلخوش نیستم ! و شبهایی که از نیامدنش دلگیر نمی شوم!
بی کسی هم عالمی دارد....

کاش میدانستم در واپسای این قلب سنگی چه میگذرد؟!
دلم تنگ است...
دلم اندازه ی حجم قفس تنگ است...
دلم لبریز از عشق است و سراسر پژمردگی
پژمردگی
پژمردگی
و مردگی
اری من مرده ام
مرده از این غرور مرده از این بی صدا فریاد ها
صدای عشق نمی اید دلم تنگ است
وقتی احساست برای نبودن کسی میمیرد
و وقتی که احساست خسته و شکسته به درخت خشکیده ای تکیه میکند
اری بودن من بی تو
همچو لارکی در وانفسای قفس!!
کاش برگ ها اهسته تر خزان میشدند
و کاش بهار زیباتر میبارید!!!
دلم از سنگ شده
سنگ با اهن تفاوت ها دارد
قبلا گوشزد کرده بودم که برای بودن با تو قلبی اهنی نیاز است،
قلب اهنی سیاه است
سیاهی را دوست ندارم
میخواهم شبنم باشم ببارم
کوه باشم
نه!!!
کوه بودن سخت است
کوه بودن دل سنگ میخواهد
نه!!
من کوه بودن را دوست ندارم،
من از سنگ شدن بیزارم...
من از سنگ شدن بیزارم
سنگ با اهن تفاوت ها دارد
و من از سنگ شدن
بیزارم.........................................

Every night in my dreams
I see you, I feel you
That is how I know you go on
Far across the distance and spaces between us
You have come to show you go on
Near far wherever you are
I believe that the heart does go on
Once more you open the door
And you're here in my heart
And my heart will go on and on
Love can touch us one time and last for a lifetime
And never let go till we're gone
Love was when I loved you
One true time I hold you
In my life we'll always go on
Near far wherever you are
I believe that the heart does go on
Once more you open the door
And you're here in my heart
And my heart will go on and on
You're here, there's nothing I fear
And I know that my heart will go on
We'll stay forever this way
You are safe in my heart
And my heart will go on and on
and on
بی تو مهتاب ، شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهان خانه ی جانم، گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آم که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه، محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ی ماه فروریخته در آب
شاخهها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید، تو به من گفتی
از این عشق حذر کن
لحظهای چند بر این آب نظر کن
آب، آیینه ی عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا، که دلت با دگران است
تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم: حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم
نتوانم
روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم ...
باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب، ناله تلخی زد و بگریخت ...
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم، نرمیدم
رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم....
| Design By : Pichak |





